سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

محمدپارسا نویسنده می شود

محمدپارسا جانم چقدر خوشحالم که تو هم مثل مامانی به کتاب و کتاب نوشتن علاقه داری از وقتی کتابمو ترجمه کردم و منتشر شد دیدم که چقدر توی نوشتن و کتاب چاپ کردن مصر و علاقمندتر شدی. تا الان حدودا 3 تا کتاب نوشتی که مامانی اونها رو واست برداشته تا بعدا  به عنوان یادگاری داشته باشی شون. مهربانم بنویس کشف کن و  لذت ببر ...
24 مهر 1400

شاگرد ممتاز کلاس

چه لذتی داره وقتی معلم فرزندت بهت میگه: « پسرت جزو زرنگ های کلاسه و درسش عالیه و من ازش راضی هستم.» اون روز که خانمتون این حرف و بهم زد خیلی ذوق کردم. هر ستاره ای که واسه کارهای خوبت زیر عکست تو کلاس واست می چسبونه، فکر میکنم من بیشتر از تو ذوقشو میکنم. انگار بچه میشم و میرم تو دوران تحصیل خودم.... دورانی که همش شاگرد زرنگه کلاس بودم و معلم ها ازم راضی بودن.  الان خداروشکر میکنم که گل پسرم مثل مامان و باباش عاشق علم آموزیه و همه تلاشش اینه که بتونه زودتر حروف الفبا رو یاد بگیره. مهر و آبان و آذر و گذروندیم و الان وارد دی ماه شدیم.امیدوارم تا آخر سال تحصیلی، ستاره موفقیتت همچنان بدرخشه... راستی کلی ...
2 دی 1398

اولین باری که تنهایی رفتی مغازه واسه خرید

روز 27 آذر سال 98 بود که کلی اصرار کردی و گفتی تنهایی میخوام برم سوپری و بستنی بخرم. حقیقتش دلم راضی نمی شد ولی چون خیلی اصرارم کردی و نمی ذاشتی که خودم باهات بیام، آخرش بهت اجازه دادم که بری. (البته سوپرمارکت جفت خونمونه اما چون هوا تاریک شده بود، مامانی خیلی استرس داشت.) یه 2000 تومانی برداشتی و رفتی پایین. منم همش از توی آیفون نگاه میکردم و زیر لب دعا میخوندم که چند دقیقه بعد با دوتا بستنی تو دستت اومدی بالا. دستای کوشولوت یخ زده بود. مثل اینکه نذاشته بودی که عمو واست بذارشون توی پلاستیک و همینجوری گرفته بودیشون تو دستت. قربون دستات برم من❤️ بعدشم گفتی: «مامانی می خواستم از اون مدلا که دوست داری واست بخرم،...
2 دی 1398

تماس با دولت

چند روز پیش خونه مامان جون اینا بودیم که دیدم رفتی سراغ تلفنشون یکم باهاش بازی کردی، بعد گفتی: «مامانی میخوام زنگ بزنم به دولت بگم یکم چیزا رو ارزون کنن!» (توی پرانتز باید بگم که دولت یه شبه بنزین 1000 تومنی رو کرد 3000 تومن و واسه همین یه مدت مردم اعتراض کردن و آشوب شد و نتها قطع شد و ..... و شما 5 سال و 2 ماهه بودی) منم که جدی نگرفته بودم، گفتم بزن مامان خلاصه همینجور که واسه خودت مشغول بودی، یدفعه مامان جون از کنارت رد شد و گفت داری چکار میکنی تو هم گفتی دارم زنگ میزنم به دولت، بیا باشون صحبت کن! مامان جون گوشی ازت گرفت و دید که از اونطرف کامپیوتر داره میگه: «شما با سامانه ارتباط با دولت تماس گرفته&z...
2 دی 1398

زخم بالای ابروت

حدودا یک ماه پیش بود که رفته بودیم دزفول، یعنی اونموقع 5 سال و 2 ماهت میشد با عمه رفته بودیم هایپر مادر و کلی بهت خوش گذشته بود همون شب هم کلی آتیش سوزوندی توی هایپر و بابایی چندبار بهت تذکر داد که کمتر شیطونی کنی بعد خریدها از اونجایی که خیلی پیتزا دوست داری، به بابایی گفتیم که بریم فودکورت و پیتزا بگیریم خیلی خوشحال بودی و همش پیجر دست بود و ذوق داشتی که زودتر صدامون کنن وقتی چراغای پیجر روشن شد و پیتزامون آماده شد؛ بابایی بلند شد که بره سفارشو بگیره که به شما هم  پیشنهاد داد و گفت: «بابایی تو هم بام بیا» اما کاش نگفته بود و کاش نرفته بودی اینقدر عجله کردی و ذوق زده بودی که با شتاب دویدی در صورتی...
2 دی 1398

ریش درآوردن !!!!

چند روز پیش خیلی جدی موقع خواب ازم پرسیدی : «مامانی، بزرگ شدم ریش درآوردم، اگه زشت شدم چکار کنم؟!» اونموقع شب نمی دونستم بخندم یا سوالتو جواب بدم منم گفتم نگران نباش.....ریشت قشنگ میشه مثل مال بابایی میشه و تازه میتونی بری سلمونی و اونجا عمو واست درستش میکنه و ..... جالب بود واسم که اینقدر آینده نگری!!!
2 دی 1398

دلبری کردن واسه مامانی

مهربونم سلام الان که دارم این مطلبو می نویسم دقیقا دو روز از دی ماه گذشته و شما 5 سال و سه ماهه هستی از وقتی مامانی باردار شده خیلی بیشتر از قبل هوامو داری کلا یه جور دیگه ای شده، یه جور خیلی مهربون... یه ویژگی خیلی خاصی که داری، اینه که وقتی یه کاری واست میکنم که خیلی خوشت میاد ازش میای و دستمو می بوسی....و منو منقلب میکنی.  فکر کنم این عادت و ذاتا از خانواده بابایی اینا در خودت داری..... در هر صورت خیلی متحول میشم با این رفتارت و دلمو می بری...... ************************************************************************************************************ دو ماه اول سال تحصیلی خودم میبردمت پایین که سوار ...
2 دی 1398

هدیه تولد داداشی

چند روز پیش که از افق کوروش خرید کردیم، یه جعبه تخم مرغ هم برداشتیم که وقتی اومدیم خونه و تخم مرغها رو چیدم تو یخچال، جاشو واسه کاردستی برداشتی. بعد نشستی با رنگ انگشتی یکی یکی حفره ها رو رنگ کردی و گفتی وقتی میرفتی مهدکودک و کلاس نوپا بودی این بازی رو خاله باهاتون انجام می داده. تموم که شد اومدی بهم نشونش دادی و گفتی: مامانی می دونی اینو واسه کی درست کردم؟ گفتم: نه. گفتی: اینو واسه داداشم درست کردم که سرگرمش کنم و وقتی می خوام برم مدرسه، دنبالم گریه نکنه و نگه داداشی نرو. خیلی ذوق کردم و کلی بوست کردم که اینقدر مهربونی و تو فکر داداشت هستی. راستی واست تعریف نکردم که دو روز بعد از اینکه از اصفهان اومدیم رفتم سونوگرافی و...
26 شهريور 1398

خاطرات سفر اصفهان در 5 سالگی

سلام نفسم. بالاخره و به لطف خدا تونستیم تابستون امسال یه سفر کوچیک بریم. همش دوست داشتم بریم یه جایی که واست تنوع بشه. از اول تابستون می خواستیم بریم اصفهان اما جور نمیشد تا اینکه دو هفته پیش بابایی اومد و گفت اگه بهم مرخصی بدن، میتونی بریم اصفهان؟ منم با شوق گفتم: بله. با باباجون هم مشورت کردیم و ایشون گفتن استخاره میگیرم و چون خوب اومد گفت صدقه بدین و برین. یه مقدار تو فکر داداشت بودم که تو شکممه و می ترسیدم اذیت بشه اما به لطف خدا سلامت رفتیم و برگشتیم. اصفهان خیلی به هممون خوش گذشت مخصوصا به تو. با اینکه کم موندیم اما یه روز از صبح با بابایی و محمدمهدی و امیرمهدی رفتین موجهای آبی آبسار و کلی ...
26 شهريور 1398